تبليغاتX
تا ابد شاه نشین قلبمی

تا ابد شاه نشین قلبمی

متن های عاشقانه.تصاویر زیبا.درددلهای دختری عاشق

دير گاهي ست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غمها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد

تا نبينم كه چه تنها شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

گویند حریم کعبه در داشته است

ازسیزده رجب خبر داشته است

ازشدت اشتیاق دیدار علی

دیوار حرم شکاف برداشته است

 میلاد حضرت علی (َع) و روز مرد مبارک....

 

دهه‌ي 1950 ميلادي، روزهاي اوج «بيتلز» و «سر پُل مك كارتني» گيتاريست 19 ساله ي گروه. اون روزها پُل ترانه‌اي نوشت به نام «وقتي كه 64 ساله شوم» (when I sixty-four) ترانه‌اي در مورد روزهاي آينده، زماني كه پل و معشوقه اش 64 ساله بشن، با اين ترجيع بند كه «وقتي كه 64 ساله بشوم، آيا باز هم مرا مي‌خواهي؟ آيا باز هم براي من هديه‌ي ولنتاين ميفرستي؟» ترانه‌اي ماندگار براي تمام زمانها، حتي تا 64 سالگي...

 

دقيقا 45 سال بعد، زمستان 2004، پُل مك‌كارتني 64 ساله شد! به همين مناسبت شبكه‌ي MTV آمريكا تور بزرگي به نام When I sixty-four تشكيل داد و از خود پل مك كارتني هم براي حضور در اين تور دعوت شد. اينجور كه اعلام شد قرار بود كه فقط گروههاي معروف موسيقي در اين تور ترانه هاي بيتلز رو بازخواني كنن. اما سورپرايز اصلي اين بود كه براي اختتاميه تور پل مك كارتني به روي استيج دعوت بشه و شخصا ترانه When I Sixty-four رو اجرا كنه.

 

گروهها روي استيج رفتن و ترانه‌هاي مختلفي از بيتلز و به ياد سر جان لنون فقيد و روزهاي اوج بيتلز اجرا كردن. تور باشكوهي بود. بعد از تمام شدن اجراها مجري تور از پل مك كارتني دعوت كرد كه براي اجراي ترانه When I sixty-four به روي استيج بياد. يك سورپرايز جالب براي تماشاچي هاي ناباور. بعد از چندين سال سكوت و انزوا، سر پل مك كارتني شخصا يك ترانه از بيتلز اجرا مي كنه؟!! هيچكس باور نمي كرد كه مك كارتني توي سالن باشه...

 

پل مك كارتني به روي استيج آمد. موهاي سفيدش ريخته بود، چاق شده بود و چهره اش شكسته شده بود. پل مك كارتني 64 ساله بود!

 

همه نفسها رو توي سينه حبس كرده بود و منتظر بودن مك كارتني گيتار رو برداره و شروع كنه، اما پل مك كارتني نگاه غمگينش رو به جمعيت دوخت. با صدايي خسته و پير فقط همين چند جمله رو گفت : «امسال من 64 ساله شدم، در تمام اين سالها كسي به ياد من نبود. امسال هم هيچ هديه ولنتايني دريافت نكردم. امسال من ولنتايني نداشتم، سالهاست كه ندارم...»

 

همه ي نگاهها به قطره اشكي بود كه در هنگام ترك استيج بر روي گونه ي سر پل مك كارتني مي غلتيد...

 

"خيلي سال بعد از اين، وقتي كه پير شدم و موهايم ريخت

آيا باز هم براي من هديه‌ي ولنتاين ميفرستي؟

آيا باز هم در روز تولدم برايم يك بطري شراب مي آوري؟

وقتي كه شصت و چهار ساله بشوم،

اگر تا ساعت يك ربع به 3 بيرون رفتم،

در انتظار من چشم به در مي‌ماني؟!"

 به امید روزی که هیچگاه به فراموشی سپرده نشویم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.

از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟

اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟

دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟

دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟

آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟

مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟

مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.

خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي.

 مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.

مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.

مبادا بيايند و تو نباشي !

 مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي!

مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن. دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش.

فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند.

خدا آن‌ سوتر منتظر است.  مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند

 دوستان گلم امشب شب لیله الرغاعبه منو  فراموش نکنید

 خدا صدامونو بهتر از شبای دیگه میشنوه پس تا میتونین باهاش حرف بزنید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

یک روز دیگر بی تو گذشت و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است!
                        

یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است....

                         

روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد ، اما هنوز هم به یادت هستم و    

        

با عشقت زندگی میکنم.... یک روز دیگر بدون تو گذشت و

   

دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد!

    

 و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد اما من

 

هنوز درانتظار تو هستم! هنوز هم زنده ام ،

 

 به عشق بودنت نفس میکشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

باتوام ای لنگر تسکین ...

ای تکانهای دل

ای آرامش ساحل...

باتوام ای نور  ای منشور...

باتوام ای شور  ای دلشوره ی شیرین

باتوام ای شادی غمگین ...

باتوام ای غم... ای غم مبهم

هرچه هستی باش . اما کاش...............

نه نه به جزاین آرزویم نیست :

                         هرچه هستی باش. اما باش....................

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

اگرتو نبودي به شوق كه آغاز ميتوانستم؟

به كوي كه پرواز ميتوانستم؟

تورا به جان سپيده ...تورابه سوسن و شبنم... 

تورابه ساقه ي گندم تورابه سوره مريم...

تورابه پاكي كوثر تورابه شبنم بي تاب....

تورابه رويش نيلوفرانه در مهتاب

تورا به جان شقايق تو را به لاله ي تب دار ....

تورا به گرميه آتش تو را به لحظه ي ديدار

تورابه هق هق آرام وبي صدا سوگند...بمان......

بمان كه اگرتو بماني بهار خواهد ماند

بمان كه اگر توبماني هزار خواهد خواند....

بمان بهانه ي بودن بمان دليله سرودن

بمان اميد شكفتن كه گرتوبماني

دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

براي باورفردا شبانه خواهم راند............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

خیلی وقته این دل بهونه میگردو تنگ است

چشمانم بارانی است ودلم هوای  اورا کرده.....

دلم تنگ است برای لحظه ی دیدار.برای لحظه ای نگاه به چشمانش

دلم برای کسی تنگ است که او در کنارم نیست...

در این حالو هوادراین لحظه های تنهایی آرزو داشتم او درکنارم بود...

این دل درحسرت یک لحظه دیدار با اوست

کسی که آتشه دلتنگی را دردلم نشانده است

 اما نیست تا این آتش را خاموش کند.

دراین دنیای بزرگ تنها اوست که دلم تنگ است برایش

کاش در کنارم بود .... کاش تنها لحظه ای او را میدیدم

ولی او کجاست که بداند در این گوشه کسی اورادوست دارد

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

وقتي دلت آواره ميشه... وقتي هيچ سر پناهي نداري...

وقتي احساس مي ني تو هفت آسمون يه ستاره نداري ...

.وقتي ميفهمي دنيا با همه ي قشنگيهاي

ود گذرش فقط يه بازي يوده و تو بازيگرش ...

 وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميكني...

اون وقت به دلت نگاه كن .....به خودت به گذشتت وبه اتفاقهايي

که باعث شدند........................

نگاه كن و سعي كن حكمت زندگيتو بفهمي

بفهمي چي رو از دست دادي و به جاش چي رو به دست آوردي؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

خدا جونم سلام بازم بهار اومد تا یه دنیا باهات درده دل کنه و حرف بزنه

بازم اومدم بگم خدا جونم کمکم کن این بار نمی خوام بگم دوسش دارم

 میخوام بگم خدا جونم من فقط تو رو دوست دارم .من فقط عاشقه تو ام

دلم میخواد قلبم فقط و فقط ماله خودت باشه ....

آره خدا بریدم از ین دنیای خاکی بدم میاد از دنیایی که وفا و معرفت زیره

غباره فراموشی متروک مونده بیزارم نمی دونم باید چیکار کنم به هر کس

 میگم عشق بهم میخنده به هر کی میگم صداقت مسخرم میکنه....

دیگه از چی بگم ؟؟؟از کجا تعریف کنم که هر چی بگم بازم کمه

خدا جونم خودت از درون دلم با خبری ...همه چی رو میسپارم به خودت

نذار  سرنوشتم اینجوری رقم بخوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

وقتي بچه بودم شبهاي بهاري به ستاره هاي آسمون خيره ميشدم ....

همه ي اهل خونه هفت پادشاه رو خواب مي ديدنداما من هنوز بيدار بودم

وخيال ميكردم قراره يكي از ستاره ها به اقباله من چشمك بزنه

هر ستاره اي كه چشمك ميزدمي گفتم:

همونه.... خودشه....آرزوي گمشده ي من

وقتي بچه بودم همه ي قصه ها با يكي بود يكي نبود شروع ميشد...

كه هميشه يكي بود اون يكي نبود .يكي مونده بود يكي رفته بود

شهرزاد قصه گوي من هرشب قصه ي تازه اي مي آفريد ومن با قصه هاي

خيالي به خواب ميرفتم....

غول چراغ با من رفيق بود.هروقت اراده ميكردم از تو چراغ مي اومد بيرون

به درد دلهام گوش مي كرد...غول خياليه من هرشب دستهاي سردم

 را بادستهايبزرگ و گرمش مي گرفت وبرام لالايي مي خوند

قاليچه ي پرنده هميشه همراهم بود... تاانتهاي درياها.تاقلعه ي ديوسياه

 تابهشت گمشده ي آرزوها...اون سوارسفيد پوش...اون شاهپري قصه ها

اون زيباي خفته درانتظار يك بوسه همه و همه بامن بودند وبزرگ شدند

بزرگ شدم.... بزرگ شدم.....................

ومن نه هر شب دررويا بلكه هرروز دوروبرم ديدم تمام زيباييهايي كه نهفته

در انتظاربوسه ازيك عاشق حقيقي بودندتازنده شوند....تاجون بگيرند ...

ودريغ ازاينكه عاشق حقيقي ماله تو قصه ها بود...من هرروز ديدم

شاهزاده هايي كه براي پيدا كردن وبردن سيندرلادنيارو زيرورو كردند

وچند سال بعد سيندرلا رو بايه دنيا آرزو هاي نابود شده مي گذاشت

و ميرفتآره من بزرگ شدم وهنوز كه هنوزه هر شب به ستاره هاي

آسمون خيره ميشم همه ي اهله خونه هفت پادشاه رو خواب ميبينند

ومن هنوز.......اما ديگه به چشمك هيچ ستاره اي دل خوش نميكنم

من نميترسم ودل ميسپارم به هرآن چيزي كه قراره

سهم من از زمدگي باشه

من اعتماد كردم به اين رسم زندگي كه نبايد اعتماد كرد..............

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون

که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... 

گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

 گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم: يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

 گفتي : باشه !چشم 

حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره

تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندی......

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

اي مسافراي جدا ناشدني گامت راآرام تر بردار...... ازبرم آرامتربگذرتابه كام دل ببينمت

بگذارازاشك سرخ گذرگاهت را چراغان كنم...آه ه ه كه نمي داني سفرت روح مرا به

دونيم مي كندوشگفتاكه زيستن با نيمي از تن روح راميفرسايد ....

بگذار بدرقه كنم واپسين لبخندت راو آخرين نگاه فريبنده ات را...

مسافر من آنگاه كه ميروي كمي واپس نگر باش بامن سخن بگو مگذار يكباره ازپادرافتم

جدايي رالحظه به لحظه به من بياموز ....آرامتر بگذر .... وداع طوفان مي آفريند

مگرفريادرعدرادرطوفان وداع نمي شنوي؟؟؟باران هنگام طوفان رانمي بيني؟؟؟

من چه كنم؟؟؟؟؟؟؟توپروازميكني ومن پايم به زمين بسته است....اي پرنده دست خدابه همراهت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط بهاره  |